![]() |
![]() |
|
| نوشته هاي يك روزنامه نگار |
|
این شبها که خرد و خراب و خسته می رسم خانه " دا" را باز می کنم و می روم در دل آتش و خون و حادثه. دیشب همسرم رفت و آمد که : دل بکن - بیا بخواب صبح بیدار نمی شی.
شبها که خرد و خراب و خسته می رسم خانه آب می شوم از شرمندگی روزهای بی دردسر و آرامی که داریم و یادم می افتد این روزها مدیون آشفتگی خونینی است که روزهایی در این سرزمین بر سر گروهی آوار شده است. کاش این کتاب را نویسنده های کاکل پشت سر بسته ی مکش مرگ مایی که لطف کرده اند و روایت شکنی کرده اند بخوانند -آنهایی که ... ولش کن ... دا را بخوانید ... هر ایرانی یی لازم است دا را بخواند...سلام بر خرمشهر! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط آرش شفاعي |
|
|
خيلي وقتها آدم حرفي ندارد كه بنويسد اما مي تواند مبلغ شعر و داستان خوب كه باشد . تصميم گرفتم در هر فرصتي كه پيش آمد شعرهايي از دوستان شاعرم را كه به مذاقم خوشتر آمده است به شما تقديم كنم. زيبايي هاي اين شعر ها از آن شاعرانشان است و من در اينجا تنها يك راوي صرف كه البته تحسين كننده ي زيبايي ها نيز هست. زيبايي هايي مثل اين غزل مهدوي عباس چشامي نازنين:
چراغ خانه را روشن كنید آواز بگذارید بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم الا دلهای تمرینكرده دور از او پریدن را بیاید بیشتر گل میدهد بیش انتظاران را نگاهش راهزن بسیار دارد من كه میترسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط آرش شفاعي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|